19 April 2017

تحریم تا تقلب مسئله این است.

مسعود بهنود از لندن و رضا کیانیان از تهران همه دارند در مورد «تحریمِ رفراندوم ترکیه» که باعث شکست مخالفان اردوان (رجب طیب اردوغان) شده است می‌گویند اما در ترکیه مخالفان اردوان دارند در مورد «تقلب در رفراندوم» حرف می‌زنند.
📌۸۷ درصد مردم ترکیه در رفراندوم شرکت کرده‌اند و با اختلاف سه درصدی اردوان برنده شده است. هیچ عقل سلیمی نمی‌پذیرد انتخابات و رفراندومی که ۸۷ درصد در آن شرکت می‌کنند از تحریم صدمه دیده باشد هر عقل سلیمی می‌داند که هیچ وقت به هزار و یک دلیل صد درصد مردم در انتخابات یا رفراندوم یا هر حرکت اجتماعی سیاسی یا غیرسیاسی دیگر شرکت نمی‌کنند و هر عقل سلیمی می‌پذیرد آن تعدادی که رای نداده‌اند الزاما موافق بازنده‌گان نبودند و چه بسا اگر رای می‌دانند ممکن بود به سود برنده رای بدهند یا همین نسبت حفظ شود. اما چرا آقای بهنود و کیانیان،  که بی‌شک «عقل سلیم» دارند، این حرف را می‌زنند؟ به نظر می‌رسد شاه‌کلیدش در همان واژه‌ی «تقلب» باشد.
🚩گروهی همواره می‌خواهند نوک حمله را از حکومت یا جناحی از حکومت بردارند و بگیرند به سمت مخالفان حکومت یا مردم عادی. در انتخابات ۱۳۸۴ با این که رفسنجانی، کروبی، معین و مهرعلی‌زاده از سوی اصلاح‌طلبان و کارگزاران شرکت کرده بودند و آرا را بین خودشان تقسیم کردند باز این حضرات برنده شدن احمدی‌نژاد را به گردن تحریم کننده‌گان انداختند.
✅نکته‌ی پیچیده‌یی نیست فردای انتخابات در جریان اگر روحانی، یا هر کسی که تا انتها از طیف اصلاح‌طلبان ماند، رای نیاورد به جای این که بگویند تقلب شد یا بخواهند در این زمینه تحقیق شود می‌اندازند گردن تحریم کننده‌گان حتا اگر ۸۰ درصد مردم هم در انتخابات شرکت کرده باشند. تحریم‌کننده‌گان اپوزیسیون هستند و اپوزیسیون را همیشه می‌شود شماتت کرد این حکومتیان هستند که نباید گفت بالای چشم‌شان ابروست.

02 April 2017

اتفاقی که دی‌روز افتاد و زیر حجم زیادی از دروغ‌های سیزده و آوریل شنیده نشد مربوط می‌شود به جایزه‌ی اسکار فیلم «فروشنده».  تا به حال تنها یک‌بار اتفاق افتاده است که فیلمی نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بشود و بعد اعلام شود شرایط لازم را نداشته است. در سال ۱۹۹۲ فیلم A Place in the World «جایی در جهان» به کارگردانی آدولفو آریستارائین نامزد به‌ترین فیلم خارجی‌زبان از کشور اروگوئه شد اما پس از نامزدی مشخص شد که تعدادی از عوامل سازنده‌ی فیلم از جمله کارگردان آن اهل اروگوئه نیستند و خود آریستارائین هم اروگوئه‌یی نیست و اهل آرژانتین است به‌همین دلیل از لیست نامزد‌ها خط خورد!
در مورد فیلم فروشنده مشکلی که از آغاز بود اما اغماض شده بود این بود که تهیه‌کننده‌ی فیلم الکساندر مالت-گای فرانسوی است و یکی از سرمایه‌گذاران آن مؤسسه  الدوحة للأفلام در سال ۲۰۱۰ میلادی توسط خانم المياسة بنت حمد بن خليفة آل ثاني دختر پادشاه سابق قطر و خواهر پادشاه فعلی آن بنیان‌گذاشته شد و مدیر آن در حال حاضر خانم  فاطمه الرمیحی ست. قبلا به همین دلیل فیلم «گذشته» در اسکار پذیرفته نشد اما این‌بار به این موضوع توجه نشده بود و جایزه به ایران و ایشان اهدا شد. کمیته‌یی از سوی ترامپ مسئول رسیده‌گی به جوایز اسکار شده است و این کمیته این جایزه را لغو کرده است و به خانم انصاری و آقای نادری گفتند تندیس اسکار را پس بیاورند چون هنوز تندیس از آمریکا خارج نشده است به تمام مرزهای آمریکا دستور داده شده است جلوی خروج این تندیس را بگیرند. متاسفانه هر چند از فضا مرز پیدا نیست اما روی زمین هم مرز هست هم مرزبان.
به هر حال وکلای آکادمی اسکار هم دست‌به‌کار شده‌اند تا این فرمان ترامپ را لغو کنند به همین دلیل هنوز موضوع از طرف ایران و آقای فرهادی خبری نشده است. احتمال این می‌رود که جایزه پس گرفته نشود فقط از ایران گرفته شده به قطر داده شود. تا روز دوشنبه همه چیز مشخص خواهد شد.
منابع برای مطالعه بیشتر

http://titremag.com/?p=5370
http://www.thewrap.com/oscars-to-add-winning-foreign-language-directors-name-on-statuette/
*https://web.archive.org/web/20071027092511/http://www.varietyasiaonline.com/content/view/4715/53/
*https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_Academy_Award_winners_and_nominees_for_Best_Foreign_Language_Film

14 March 2017

چهارشنبه‌های سرخ

امشب آخرین چهارشنبه‌ی سال است. سال‌ها پیش در دهه‌ی پنجاه خورشیدی پدرم رئیس ایست‌گاهِ دربند، ایست‌گاه کوچکی در لُرستان، بود. آن زمان خانواده‌ی همه‌ی کارکنان راه‌آهن در ایست‌گاه زنده‌گی می‌کردند شهرک کوچکی در امتداد خط راه آهن. برخی از کارکنان در قسمت شمال ایست‌گاه بودند که به‌شون ایست‌گاه بالایی‌ها و برخی در جنوب که ایست‌گاه پایینی‌ها می‌گفتیم. خود ایستگاه قطار که خانه‌ی ما در بالای آن بود در مرکز قرار داشت. غروب آخرین سه‌شنبه سال همه‌ی خانواده‌ها جمع می‌شدند در محوطه‌ی جلوی خانه‌ی ما. خانواده‌های فکری، صبری، سجادی، گل‌پری، افضلی، خلفی، درویشی، اردشیری، لونی، خلیلی، حسنوند، جابرانصاری... بعد بوته‌هایی را که جمع کرده بودیم و ردیف در امتداد خط راه‌آهن چیده شده بود را هنگام غروب آفتاب آتش می‌زدیم و از روی آتش می‌پریدیم و «زردی من از تو سرخی تو از من» می‌خواندیم. دو تا وسیله هم در ایست‌گاه بود برای مواقع خطر یکی فشفشه بود که روشن می‌کردند و خط بلندی از آتش درست می‌کرد برای دادن هشدار به راننده‌ی لوکوموتیو که خطری در پیش است. دیگری نوعی ترقه‌ی قوی بود که روی ریل راه‌آهن می‌بستند وقتی لوکوموتیو از روی آن رد می‌شد می‌ترکید و راننده متوجه می‌شد خطری در پیش است و لوکوموتیو را متوقف می‌کرد. راه‌بان‌ها از این وسایل داشتند اگر می‌دیدند پلی خراب شده است. یک کیلومتر قبل‌اش از این ترقه‌ها روی ریل نصب می‌کردند و اگر شب بود از فشفشه هم استفاده می‌کردند.
خلاصه طی مراسمی یکی دو تا از آن فشفشه‌ها آتش زده می‌شد که دوام خوبی هم داشت. بعد صبر می‌کردیم قطاری از راه می‌رسید و اگر قطار مسافربری بود که چه به‌تر، با حضور رئیس قطار و با اطلاع لوکوموتیوران یکی از آن ترقه‌های هشدار دهنده روی ریل نصب می‌شد و قطار به آرامی شروع به حرکت می‌کرد و ترقه با صدای مهیبی می‌ترید که خب البته هیچ خطری نداشت. اصرار ما بچه‌ها برای استفاده بیشتر و گذاشتن چند ترقه بی‌فایده بود پدرم همیشه می‌گفت موجب استهلاک خط و لوکوموتیو می‌شود و نباید زیاد استفاده شود.
خورشید که کامل غروب می‌کرد و هوا رو به تاریکی می‌گذاشت همه به خانه‌ها‌ی‌شان می‌رفتند و چهارشنبه‌صوری در خانه‌ها ادامه پیدا می‌کرد و نوبت به قاشق‌زنی و فال‌گوشی می‌رسید.
نمی‌دانم شاید ما بچه بودیم و بابا روی دو پا سالم و قوی بود و مادر جوان و شاداب و هم‌سایه‌ها خوب و مهربان که اینقدر همه چیز در خاطرم شیرین مانده است. می‌دانم فقر بود، اختلاف طبقاتی شدیدی هم بود. اما گمان می‌کنم امید به نو شدن زنده‌گی و رضایت‌مندی بیش‌تر از حالا بود.
چهارشنبه‌سوری اکنون به شبی برای مقابله با تحجر شده است و البته آن قدر دارد شورش در می‌آید که شورشی علیه خود شد است و در این کار نیروهای مشکوک و مرموز هم بی‌تاثیر نیستند. در تهران که بودم در سعادت‌آباد جلوی خانه‌ي‌مان که با بچه‌های محل آتشی درست می‌کردیم و تلاش داشتیم مثل گذشته‌ها مراسم را برگزار کنیم ناگهان متور سوار مشکوکی از راه می‌رسید چیزی میان آتش می‌انداخت و می‌رفت و همه وحشت زده پراکنده می‌شدند و بعد چیزی منفجر می‌شد.  

امیدوارم امشب شب خوبی برای همه باشد با بهترین آرزوها و این سال را که کلی داغ به دلمان گذاشت به امید سالی بهتر و نکوتر پشت سر بگذاریم.
امشب آخرین چهارشنبه‌ی سال است. سال‌ها پیش در دهه‌ی پنجاه خورشیدی پدرم رئیس ایست‌گاهِ دربند، ایست‌گاه کوچکی در لُرستان، بود. آن زمان خانواده‌ی همه‌ی کارکنان راه‌آهن در ایست‌گاه زنده‌گی می‌کردند شهرک کوچکی در امتداد خط راه آهن. برخی از کارکنان در قسمت شمال ایست‌گاه بودند که به‌شون ایست‌گاه بالایی‌ها و برخی در جنوب که ایست‌گاه پایینی‌ها می‌گفتیم. خود ایستگاه قطار که خانه‌ی ما در بالای آن بود در مرکز قرار داشت. غروب آخرین سه‌شنبه سال همه‌ی خانواده‌ها جمع می‌شدند در محوطه‌ی جلوی خانه‌ی ما. خانواده‌های فکری، صبری، سجادی، گل‌پری، افضلی، خلفی، درویشی، اردشیری، لونی، خلیلی، حسنوند، جابرانصاری... بعد بوته‌هایی را که جمع کرده بودیم و ردیف در امتداد خط راه‌آهن چیده شده بود را هنگام غروب آفتاب آتش می‌زدیم و از روی آتش می‌پریدیم و «زردی من از تو سرخی تو از من» می‌خواندیم. دو تا وسیله هم در ایست‌گاه بود برای مواقع خطر یکی فشفشه بود که روشن می‌کردند و خط بلندی از آتش درست می‌کرد برای دادن هشدار به راننده‌ی لوکوموتیو که خطری در پیش است. دیگری نوعی ترقه‌ی قوی بود که روی ریل راه‌آهن می‌بستند وقتی لوکوموتیو از روی آن رد می‌شد می‌ترکید و راننده متوجه می‌شد خطری در پیش است و لوکوموتیو را متوقف می‌کرد. راه‌بان‌ها از این وسایل داشتند اگر می‌دیدند پلی خراب شده است. یک کیلومتر قبل‌اش از این ترقه‌ها روی ریل نصب می‌کردند و اگر شب بود از فشفشه هم استفاده می‌کردند.
خلاصه طی مراسمی یکی دو تا از آن فشفشه‌ها آتش زده می‌شد که دوام خوبی هم داشت. بعد صبر می‌کردیم قطاری از راه می‌رسید و اگر قطار مسافربری بود که چه به‌تر، با حضور رئیس قطار و با اطلاع لوکوموتیوران یکی از آن ترقه‌های هشدار دهنده روی ریل نصب می‌شد و قطار به آرامی شروع به حرکت می‌کرد و ترقه با صدای مهیبی می‌ترید که خب البته هیچ خطری نداشت. اصرار ما بچه‌ها برای استفاده بیشتر و گذاشتن چند ترقه بی‌فایده بود پدرم همیشه می‌گفت موجب استهلاک خط و لوکوموتیو می‌شود و نباید زیاد استفاده شود.
خورشید که کامل غروب می‌کرد و هوا رو به تاریکی می‌گذاشت همه به خانه‌ها‌ی‌شان می‌رفتند و چهارشنبه‌صوری در خانه‌ها ادامه پیدا می‌کرد و نوبت به قاشق‌زنی و فال‌گوشی می‌رسید.
نمی‌دانم شاید ما بچه بودیم و بابا روی دو پا سالم و قوی بود و مادر جوان و شاداب و هم‌سایه‌ها خوب و مهربان که اینقدر همه چیز در خاطرم شیرین مانده است. می‌دانم فقر بود، اختلاف طبقاتی شدیدی هم بود. اما گمان می‌کنم امید به نو شدن زنده‌گی و رضایت‌مندی بیش‌تر از حالا بود.
چهارشنبه‌سوری اکنون به شبی برای مقابله با تحجر شده است و البته آن قدر دارد شورش در می‌آید که شورشی علیه خود شد است و در این کار نیروهای مشکوک و مرموز هم بی‌تاثیر نیستند. در تهران که بودم در سعادت‌آباد جلوی خانه‌ي‌مان که با بچه‌های محل آتشی درست می‌کردیم و تلاش داشتیم مثل گذشته‌ها مراسم را برگزار کنیم ناگهان متور سوار مشکوکی از راه می‌رسید چیزی میان آتش می‌انداخت و می‌رفت و همه وحشت زده پراکنده می‌شدند و بعد چیزی منفجر می‌شد.  

امیدوارم امشب شب خوبی برای همه باشد با بهترین آرزوها و این سال را که کلی داغ به دلمان گذاشت به امید سالی بهتر و نکوتر پشت سر بگذاریم.

15 December 2016

آنچه همه می‌خواهند درباره‌ی من بدانند اما نمی‌پرسند!

باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم اما فرصت نشد حالا هم زیاد دیر نشده است. پیش از هر سخنی از همه‌ی دوستان و بسته‌گان و آشنایان و ناآشنایان که برای «آزادی» من کاری کردند، از درست‌کردن صفحه‌ی فیسبوکی تا تهیه تومار و برنامه‌ی رادیویی و تلویزیونی تا خبررسانی در توئيتر و فیسبوک و شبکه‌های اجتماعی یا هر کار دیگر یا حتا اگر در دل‌شان ناراحت و نگران شدند و در جمع‌های کوچک دوستانه یا خانواده‌گی ابراز ناراحتی و نگرانی کردند، سپاس‌گزارم. بسیاری که مرا نمی‌شناختند، یا می‌شناختند، اما به هر حال نه به خاطر خودم که به‌خاطر نفس دفاع از «آزادی بیان» و دفاع از «زندانیان، سیاسی و عقیدتی» یا آن‌گونه که این‌جا می‌گویند «زندانیان وجدان» برای آزادی‌ام تلاش کردند تشکر می‌کنم. از کودکان فرانسوی‌زبان مونترآلی که صده‌ها کارت پستال ارسال کردند تا شخصیت‌های برجسته و صاحب نام و همه‌ی کسانی که با امضای تومار و یا نوشتن نامه یا حتا ملاقات حضوری با این و آن کمک کردند تا زودتر از موعد آزاد شوم متشکرم و سپاس‌گزارم. به هر حال برای زندانی و خانواده‌اش این حمایت‌ها هیچ فایده‌یی که نداشته باشد قوت قلب است و از رنج زندان می‌کاهد.
و اما بعد. سوال‌ها و نکاتی این‌جا و آن‌جا مطرح می‌شود که خوب است یک‌جا و همین‌جا در موردش صحبت کنم و نکته‌یی در ابهام باقی نماند.
من چه هستم و چه نیستم!
من فعال سیاسی یا مبارز سیاسی نیستم. این نه «تعریف» است نه «تکذیب» تنها «توصیف» است زیرا اعتقاد دارم مبارز یا فعال سیاسی حتما باید عضو تشکیلات یا حزب یا گروهی باشد. مبارزه سیاسی تک‌نفره معنی ندارد. داشتن تحلیل سیاسی و ارائه آن در شبکه‌های اجتماعی یا حتا روزنامه‌ها و وب‌لاگ‌ها دلیل بر فعال سیاسی بودن نیست. انسانِ امروزی حتما دید‌گاه سیاسی هم دارد من هم دارم و در موردش حرف هم می‌زنم و موضع هم می‌گیرم.
من «فعال حقوق بشر»ی  نیستم. زیرا عضو هیچ نهاد حقوق بشری نبوده و تخصص ویژه‌یی هم در این زمینه ندارم. هر انسان دل‌سوزی از رنج دیگران رنج می‌برد و برای کاهش رنج‌های بشری تلاش می‌کند من هم در حد وسع خود این کار را با نوشتن مطلب یا شرکت در مراسمی که جنبه‌ی حقوق بشری دارند انجام می‌دهم. اما خود را «فعال حقوق بشری» نمی‌دانم.
من روزنامه‌نگار نیستم. هر چند در مجلات و روزنامه‌های مختلف در داخل و خارج از ایران مقالات زیادی نوشتم اما روزنامه‌نگار کسی است که به طور مرتب و منظم با دریافت دست‌مزد کار روزنامه‌نگاری می‌کند. من هر چند گاه برای مقالاتم دست‌مزد دریافت کرده‌ام اما بسیاری موردی بوده است. تنها با یک درجه تخفیف خود را می‌توانم وب‌لاگ‌نویس و بلاگر بدانم چون سال‌‌ها و از آغاز وب‌لاگ‌نویسی وب‌لاگ به زبان فارسی داشتم هر چند الان همه پاک شده است و باید کم‌کم دوباره وب‌لاگ‌ام را سر فرصت راه ‌بیاندازم.
من برنامه‌ساز برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی، مشاور تبلیغاتی، فیلم‌ساز و نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس هستم. در جوانی برنامه‌نویس کامپیوتر هم بودم و در زمینه انیمیشن هم فعالیت می‌کردم. بیشتر درآمد زنده‌گی‌ام را از راه «مشاوره تبلیغاتی» به‌دست آوردم.
ماجرا دستگیری‌ام چه بود؟
از سال ۱۳۸۶ خانواده‌گی و از طریق سرمایه‌گذاری به کانادا مهاجرت کردم. خانواده ماند و من به ایران برگشتم. در دی‌ماه ۱۳۸۸ ناامید و مایوس که در ایران بشود کار کرد به کانادا آمدم و مانده‌گار شدم پس از پنج سال احساس کردم آن‌جا دارم تباه می‌شوم حال پدرم هم خوب نبود، پای‌اش شکسته بود و داشت افسرده‌گی می‌گرفت، به ایران بازگشتم دچار این توهم نبودم که مورد بازخواست قرار نگیرم خودم را برای هر چیزی آماده کرده بودم اما در عین حال این امیدواری را هم داشتم که اتفاق خاصی نیفتد. خیالم راحت بود که هیچ‌گونه اطلاعات به‌دردبخوری ندارم و در ایران هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نداشتم و برای کسی مشکلی ایجاد نمی‌شد تنها ممکن بود برای خودم مشکل ایجاد شود. حدود چهل روز پس از بازگشتم در یازده بهمن ۱۳۹۳ از طرف داستانی احضاریه دریافت کردم که روز بعد خود را به دادسرای مقدس واقع در زندان اوین معرفی کنم به پدر و مادرم گفتم برای نوشتن فیلم‌نامه به شمال می‌روم و تلفن خود را هم‌راه نمی‌برم و نگران نشوند که چون این کارم سابقه داشت آن‌ها هم باور کردند و با آرزوی خیرشان به خیال خود روانه‌ی شمال‌ام کردند. صبح روز ۱۲ بهمن به دادسرای اوین مراجعه کردم و آن‌جا به چهار جرم تفهیم اتهام شدم و با چشم‌بند و دست‌بند روانه‌ی جایی شدم که بعد‌ها متوجه شدم بند «دو الف» است.
اتهامات:
۱- اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم برضد امینت داخلی/خارجی
۲- تبلیغ علیه نظام
۳- توهین به مقام معظم رهبری
۴- توهین به بنیانگذار جمهوری اسلام
۱۷ روز در انفرادی بودم و مورد بازجویی قرار گرفتم بعد به اتاقی که سه نفر دیگر در آن بودند فرستادم شدم و بعد به اتاقی که بزرگ‌تر بود چهار نفر از جمله «مجید مقدم» در آن بود رفتم و سپس به مکان دیگری که دو اتاق و آشپزخانه داشت رفتم در آن‌جا با دیدن یادداشت‌های «آرش صادقی» در زیر تخت متوجه شدم او هم قبلا در آنجا بوده است دو روز بعد تحویل زندان اوین شدم. در تمام مدت بازجویی آزار جسمی ندیدم اما به این که انفرادی آزار روحی محسوب می‌شود اعتراض کردم. پس از تحویل به زندان اوین چهار روز در قرنطینه بودم و بعد به بند «۸ هشت» رفتم.
«بند هشت» تبعیدگاه اوین محسوب می‌شود (حدود ۲۰۰ آفریقایی‌تبار شامل دزدان دریایی سومالی و قاچاق‌چیان موادمخدر و ارز و ۶۰۰ ایرانی زندانی به اتهام‌های عمدتا کلاه‌برداری و حدود سی تا چهل زندانی سیاسی و عقیدتی و «امنیتی» در این بند بودند.) این بند چهار سالن داشت.   
دادگاه به ریاست قاضی صلواتی در ۱۲ خرداد ۱۳۹۴ تشکیل شد. در دادگاه متوجه شدم اتهام توهین به بنیان‌گذار در بازجویی و توسط دادستانی حذف شده است. از نظر قانونی شدیدترین مجازات برای عناوین اتهام‌های وارده به‌ترتیب پنج سال و یک سال و دو سال بود که صلواتی یک هفته بعد به اشد مجازت یعنی هشت سال مرا محکوم کرد و با قرار وثیقه مخالفت کرد. به رای صادره خودم و وکلای‌ام اعتراض کردیم. در ۲۹ شهریور هم‌زمان با روز تولدم دادگاه تجدیدنظر تشکیل شد ریاست دادگاه با پورعرب بود که نیامد و مستشار دادگاه بابایی حضور داشت و نماینده دادستان هم حاجیلو بود. فضای دادگاه خوب بود و مادر و خواهران و برادرم هم برای لحظاتی اجازه حضور در اتاق بابایی را پیدا کردند و وکیل‌ام هم دفاعیه خود را ارائه دارد. من در تمام مدت بازجویی مورد اول یعنی «اجتماع و تبانی» را که بیشتر به اعتراضات خیابانی عاشورای ۸۸ اشاره داشت و شرکت در بعضی از اعتراضات خیابانی در تورنتو و حضور در کمپین اعتراضی برای آزادی سعید ملک‌پور و امضای توماری در میدان دانداس مربوط به ایران سولیداریتی و فراخوان به اعتراض به حکم شاهین نجفی و موارد مشابه بود. من حضور در این اعتراضات که عکس و فیلم آن‌ها را قبلا در فیسبوکم منتشر کرده بودم یا در موردش نوشته بودم نفی نکردم اما این کارها را مصداق «اجتماع و تبانی» نمی‌دانستم چون هیچ نقشی در برقراری این اجتماعات نداشتم و این اجتماعات را اقدامی علیه امنیت مردم ایران نمی‌دانستم. اتهام «تبلیغ علیه نظام» را پذیرفتم اما در مورد «توهین به رهبری» گفتم قصد توهین نداشتم تنها طنز نوشتم و مصداق‌یابی‌اش را شما می‌کنید.  مجددا با قرار وثیقه مخالفت شد و به «بند هشت» برگشتم. که دوستان تولد باشکوهی برای‌ام گرفته بودند.
دوران زندان
شرایط بسیار سختی در بند عمومی حاکم بود. خوابیدن در راهروهای تنگ، دست‌وپنجه نرم کردن با انواع بیماری‌ها و توهین و آزار از سوی برخی از زندانیان شرور به اشاره‌ی برخی از زندان‌بانان فاسد شرایط را سخت‌تر هم کرده بود. من چون فرزند کوچک نداشتم و مسئولیت زنده‌گی آن‌ها بر دوشم نبود راحت‌تر می‌توانستم زندان را تحمل کنم داشتن روحیه خوب برای تحمل حبس بسیار مهم است و من تلاش کردم روحیه خودم و اطرافیانم را خوب نگه‌دارم.
در بند هشت بی‌خیال از این که حکم‌ام چه می‌شود مشغول نوشتن فیلم‌نامه و رمان و شعر شدم و فعالیت‌هایی مانند جلسات شعرخوانی و نمایش‌نامه‌خوانی و... که حاصلش رمانی حدود سی‌صد صفحه و سه فیلم‌نامه بلند و تعدادی شعر شد. حالا خاطرات زندان را بعد‌ها خواهم نوشت.
چه‌گونه آزاد شدم
تجدید نظر پروسه‌ی طولانی پیدا کرد و حکم را اعلام نمی‌کردند. در اسفند ماه من درخواست کردم حکم را اعلام کنند وگرنه دست به اعتراض می‌زنم. در آخرین روزهای اسفند ماه در آخرین روزی که می‌شد به مرخصی نوروزی رفت حکم‌ام اعلام شد.
در قوانین جمهوری اسلامی ماده‌یی هست بنام ماده ۱۳۴ که به «تجمیع» معروف شده است. یعنی اگر کسی سه جرم مرتکب شده باشد نه حاصل جمع که اشدش را باید تحمل کیفر کند. (اگر بیش از سه جرم باشد ضربدر یک و نیم می‌شود. مثلا اگر «توهین به بنیانگذار از اتهامات من حذف نشده بود میزان حبسم پانزده سال می‌شد و اعمال ماده‌ی ۱۳۴ به هفت و نیم سال تقلیل پیدا می‌کرد.) با اعمال ماده‌ی ۱۳۴ حبس من به پنج سال تقلیل پیدا کرد. اما طی روند طولانی تجدید نظر که یک‌بار دیگر هم در آذر ماه مرا به «دو الف» فراخواندند در نهایت پنج سال مربوط به اجتماع و تبانی به هفت میلیون تومان جزای نقدی کاهش پیدا کرد و با اعمال ماده‌ی ۱۳۴ دو سال توهین ملاک قرار گرفت.
وقتی حکم‌ام به دو سال کاهش پیدا کرد پس از چهارده ماه حبس بدون مرخصی با وثیقه‌ی ۱۰۰ میلیون تومانی به مرخصی آمدم. آن هفت میلیون تومان هم به حساب دادگستری واریز شده بود.
در مرخصی بودم که عفو عمومی رهبری اعلام شد و چون جرم من به «توهین» کاهش پیدا کرده بود و «توهین» جرم امنیتی محسوب نمی‌شود و جرم عمومی است. این فرمان عفو کلی شامل حال من هم می‌شد. به زندان اوین برگشتم و حدود یک هفته بعد در ۲۱ فروردین ۱۳۹۵ از زندان آزاد شدم. از فردای پس از آزادی به دریافت هفت میلیون تومان اعتراض کردم چون ماده‌ی ۱۳۴ اعمال شده بود نباید آن هفت میلیون را می‌گرفتند. پس از حدود یک ماه دونده‌گی موفق شدم هفت میلیون تومان را پس بگیرم.
نکته مهم این است که من هرگز درخواست عفو نکرده بودم و چون عفو کلی بود حتا نمی‌توانستم آن را نپذیرم. البته نمی‌خواهم بگویم تحت هیچ شرایطی درخواست عفو نمی‌دادم. اگر حبس سنگین‌تری داشتم احتمالا درخواست عفو هم می‌نوشتم و ممکن بود شامل عفو موردی بشوم اما دو سال حبس که ۱۵ ماه آن را هم کشیده بودم و تازه هر آن امکان آزادی با عفو کلی میسر بود ارزش درخواست عفو کردن را نداشت.
چرا دستگیر شدم؟
این سوآل به خودی خود سوآلی نیست که بشود جواب روشنی به آن داد. بسیاری ممکن است فعالیت‌های بسیار بیشتری نسبت به من کرده باشند و هرگز بازداشت نشوند یا کم‌تر از من فعالیت کرده باشند و دستگیر شوند و مجازات سنگینی هم متحمل شوند. اما به‌طور کلی من تصور می‌کنم از تنگ‌نظری‌های شخصی و پاجلوی پا گرفتن در رقابت‌های شغلی که متاسفانه امر رایجی در ایران شده است که بگذریم. دلیل عمده این بود که در بین هنرمندان سینما و تلویزیون چهره‌ی سرشناسی بودم و به‌هر حال باید نشان داده می‌شد که هر کسی نمی‌تواند حرف بزند و از مجازات در امان باشد دلیل دوم هم جلوگیری از موج بازگشت به ایران بود. عصبانی بودن صلواتی به‌دلیل مطالبم در محکومیت حکم اعدام و به‌طور مشخص حکم اعدام ریحانه جباری دلیل شخصی خاصی داشت چون در این مورد و مورد ملک‌پور در دادگاه زیاد صحبت شد. این‌ها به عقل من و از روی جهت‌گیری در بازجویی‌ها و دادگاه دستگیرم می‌شود اما دیگر آن‌ها که دستگیر کردند و محاکمه کردند و مجازات و سپس آزاد می‌دانند و لاغیر.
چرا حکم‌ام تقلیل پیدا کرد و آزاد شدم؟
این را هم من دقیق نمی‌دانم فقط می‌توانم چند دلیل مختلف که به نظر می‌رسد با هم عمل کردند و موجبات آزادی‌ام را فراهم آوردند برشمارم.
۱- در بازجویی‌ها کاملا مشخص شد که فعالیت‌های من محدود به آنچه که خودم در فضای مجازی منتشر کرده بودم می‌شده است و هیچ‌گونه فعالیت دیگری نداشته‌ام و قصدم از بازگشت به کشور فعالیت سیاسی یا تشکیلاتی نبوده است.
۲- فشار از بیرون با ارسال نامه‌های شخصیت‌های مختلف داخلی و بین‌المللی و تشکیل کمپین‌ها و سازمان عفو بین‌الملل و سایر نهادهای حقوق‌بشری و مصاحبه‌های فرزندان‌ام با شبکه‌های رادیو و تلویزیونی.
۳- فعالیت‌های خانواده به‌ویژه همسرم و برادر و خواهران و اقوام و بسته‌گان دور و نزدیک با ملاقات با شخصیت‌های مختلف و تلاش برای کاهش حکم و آزادی‌ام.
۴- دوستان و هم‌کاران صدا و سیما و هنرمندان در سطوح مختلف با ملاقات‌های حضوری با افرادی که می‌توانستند روی پرونده اعمال نظر کنند.
به هر حال این‌ها چیزهایی بود که به نظر من می‌رسد.
حرف آخر
من کم و بیش همان کسی هستم که دو سال پیش قبل از دستگیری‌ام بودم. قصد ندارم به شخصیت دیگری تبدیل شوم. دوست‌داشتم در داخل ایران فیلم بسازم که اکنون بعید می‌دانم موفق به این کار شوم. به هر حال ممکن بود دستگیر نمی‌شدم یا ممکن بود هنوز در زندان بودم و یا حتا مجازات سنگینی می‌شدم اما به هر حال این چیزی را عوض نمی‌کرد من همان هستم که بودم. زندان چند فایده برای من داشت. یکی این که ترسم از زندان ریخت و حالا شجاعانه‌تر زنده‌گی می‌کنم. دوم این که دوستان بسیار خوبی آن‌جا پیدا کردم. سوم این که کلی چیز نوشتم و تجربه آموختم و حالا حالا‌ها داستان برای نوشتن دارم.

باز می‌ماند سپاس از همه‌ی کسانی که کمک کردند تا زودتر آزاد شوم.

10 December 2016

هُزوارشِ اژدها: غروبِ خورشید برفرازِ خلیجِ فارس

۱۹۱۰ در نمایشگاه سالیانه «انجمن نقاشان مستقل» در پاریس تابلوی درهم و برهمی از غروب خورشید به نمایش در آمد. نام نقاشی را «غروب خورشید بر فراز دریای آدریاتیک» گذاشته بودند و نقاش آن را یوآخیم-رافائل بورونالی Joachim-Raphaël Boronali   عضوی از جنبش اکسه‌سیویست Excessivist خوانده بودند. نقاشی مورد توجه منتقدین قرار گرفت و خیلی زود با قیمتی نسبتا بالا به فروش رفت اما نه یوآخیم-رافائل بورونالی وجود داشت نه جنبش اکسه‌سیویست. تمام ماجرا زیر سرِ نویسنده و روزنامه‌نگار فرانسوی رولان دورژله  بود. عکسی که در بالا می‌بینید عکسی از این تابلو ست. تابلوی زیبای است اما دورژله هنوز بازار نقدها و تحسین‌ها گرم بود که مقاله‌یی نوشت و نشان داد این تابلو با «دم الاغ» کشیده شده است. عکس زیر کل ماجرا را در بردارد.

۱۹۹۶ آلن سوکال، استاد ریاضی در کالج دانشگاهیِ لندن و استاد فیزیک در دانشگاه نیویورک، جُستاری برای نشریه مشهورِ «متن اجتماعی» که مجله‌ی معتبر پسانوگرهاست فرستاد. این مقاله به سبک و سیاق برخی از پست‌مدرن‌های عمدتا فرانسویِ نظریه‌های فیزیک و قضایای ریاضی مانند آشوب، نسبیت عام، فیزیک کوانتوم، تنیده‌گی، برخال، هندسه­ی نااقلیدسی، مکانیک سیالات و مانند آن را پیوند داده بود به  هرمنوتیک، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، فمینیسم و نظایر آن. مقاله هر چند کاملا بی‌سروته بود اما آن­قدر استادانه نوشته شده بود که نه سردبیر نشریه و نه هیچ کدام از اعضای هیئت تحریریه مخالفتی با آن نکردند و مقاله با این یادداشت سردبیر که: «بفرمایید! این حرف‌ها را ما نمی‌زنیم؛ ریاضی‌دان و فیزیک‌دانی دارد می‌زند.» منتشر کردند. پس از چاپ مقاله در «متن اجتماعی»، سوکال ماجرا را افشا کرد و شرح داد که چگونه به‌ساده‌گی توانسته دبیران نشریه را با متنی چنین بی‌ربط ولی درست‌نما مرعوب و آنان را بی‌هیچ زحمتی راغب به چاپ چنین چرندیاتی بکند. بعد هم ژان بریکمون، فیزیکدان نظری بلژیکی و استاد دانشگاه کاتولیک لووین کتابی نوشت که  عرفان ثابتی  با نام «چرندیات پست‌مدرن؛ سوءاستفاده روشنفکران پست‌مدرن از علم» به فارسی برش‌گرداند و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد. توی ویکی‌پدیای فارسی هم مقاله‌یی هست به نام «ماجرای سوکال» که به شوخی فریب‌دهنده­ی سوکال هم معروف شده و در آن از سایر رسوایی‌های این‌چنینی و آن‌چنانی که در بالا از آن یاد شد، نام برده شده است. در ایران هم چند بار این اتفاق به شکل‌های مختلف افتاده است؛ که معروف‌ترین‌شان ماجرای نامه‌ی چارلی چاپلین به دخترش «برهنه‌گی، بیماری عصر ماست» است، که توسط فرج‌الله صبا در دهه‌ی پنجاه در مجله‌ی روشنفکر چاپ شد. یا ماجرای «پپسی‌کولا در ماه» که یک شب جمعیت زیادی را روی پشت‌بام کشاند تا پپسی را در ماه ببینند. خود من هم مرتکب چند نمونه مشابه شدم، که دو موردش به شدت انتشار پیدا کرد. یکی نامه‌ی «آنجلینا جولی به فرج‌الله سلحشور» و دیگری «رازی از ایران باستان که چهره‌ی جهان را دگرگون خواهد کرد».

«اژدها وارد می‌شود» ساخته‌ی مانی حقیقی چنین اثری­ست. اثری که می‌توان ارزش آن را در ارزش‌های فرامتنی‌ و نه درون متنی‌اش یافت. فیلم تصاویر زیبایی دارد و صحنه‌های خوبی را خلق کرده است؛ اما  تمام ماجرایی که روایت می‌کند حتا آن جمله که در آغاز فیلم دلالت بر واقعی بودن داستان دارد همه غیرواقعی ست. ماجرا تنها در غیرواقعی بودن داستان خلاصه نمی‌شود. تمام حرف فیلم در بی‌حرفی آن است نقد فرامتنی نقد است. همان‌طور که صحنه‌ی انتخابی از «خشت و آینه» و نوزاد در بغل مرد نقد «روشنفکری» آن زمان است. «اژدها...» درست مانند تابلوی «غروب خورشید بر فراز دریای آدریاتیک» یا مقاله‌ی سوکال، نقدی علیه نقد است کسانی که دنبال معنا و مفهوم و نماد و استعاره یا ارجاعات بین‌متنی در درون متن آن می‌گردند راه به جایی نمی‌برند و اگر هم راه به‌جایی ببرند ناکجایی ست که پشت پوزخنده‌های زیرکانه‌ی نویسنده و کارگردان مخفی شده است.  

13 November 2016

بازگشت

وقتی همه‌چیز از دست می‌رود آن‌ اندکی که باقی می‌ماند ارزش آن همه‌چیز از دست‌رفته را یک‌جا در خود بازمی‌تابند و به‌اندازه‌ی آن همه چیز عزیز می‌شود.

27 September 2016

تغییر داوری یا تحول بینش

«داوری» و «قضاوت» یکی از مقوله‌های مضمونی در سینماست که مدتی ست در سینمای ایران مورد توجه قرار گرفته است. حادثه‌یی اتفاق می‌افتد، با توجه به اطلاعات موجود، مخاطب و شخصیت‌های درگیر در ماجرا داوری و قضاوتی نسبت به حادثه‌ی اتفاق افتاده و شخصیت‌های درگیر با آن دارند اما با پیش‌روی داستان و افزایش اطلاعات این داوری تغییر می‌کند و در نهایت این پیام کلی را می‌رساند که «قضاوت نکنید!» این شیوه‌ی برخورد با مقوله‌ی «قضاوت» هرچند به‌خودی خود در جامعه‌یی که در آن قضاوت‌گری، و صدور حکم، رواج بسیار دارد گامی به پیش است اما ماندن در آن در جا زدن است. آن‌چه باید تغییر کند نه تغییر داوری با افزایش اطلاعات که تغییر داوری به دلیل تغییر نگرش و تحولِ بینش و دیدگاه است.
«داوری» ارتباط تنگاتنگی با «بی‌گناهی»، «مجازات» و «بخشش» دارد. «داوری نادرست» مقوله‌ی ماقبل جامعه‌ی مدنی ست. در جامعه مدنی اصل بر داوری درست است و بحث بر سر نحوی «مجازات» و یا «بخشش». اما متاسفانه در اکثر فیلم‌های ایرانی که به مقوله‌ی «داوری» می‌پردازند در مرحله‌ی ماقبل جامعه‌ی مدنی قرار دارند. یعنی موضوع نادرست بودن داوری به دلیل کمبود اطلاعات مسئله‌ی اصلی است.
سه سطح می‌توان برای این موضوع در نظر گرفت.
الف- داوری نادرست به دلیل کمبود اطلاعات از نحوه‌ی عمل.
عملی را مشاهده می‌کنید تصور نادرستی نسبت به آن دارید اطلاعات تکمیل می‌شود متوجه می‌شود که اشتباه داوری کرده بودید.
ب- داوری نادرست به دلیل ندانستن چرایی عمل. عملی را مشاهده می‌کنید در مورد چرایی آن به دلیل کمبود و یا نادرست بودن اطلاعات گمان نادرستی دارید.
پـ تغییر داوری به دلیل تغییر بینش. این نوع تغییر موجب می‌شود مخاطب با بینشی وارد سالن سینما شود یا خواندن داستانی را در دست بگیرد و در پایان دچار تردید جدی یا تغییر دیدگاه و بینش شود.
مورد اول دوم زیاد ساخته شده است اما مورد سوم که نگرش را تغییر می‌دهد یا حداقل دچار تردید جدی می‌کند بسیار نایاب است.
برای مثال می‌توانیم سراغ فیلم پرسروصدای روی پرده فروشنده برویم. در «فروشنده» مانند سایر کارهای اخیر فرهادی مقوله‌یی داوری و قضاوت مقوله‌یی محوری است. به زنی تعرض می‌شود. در دیدگاه مخاطب، و شخصیت اصلی، با هیولایی روبه‌رو هستیم که باید به‌بدترین شکل مجازات شود. روند ماجرا و افزایش اطلاعات مشخص می‌کند نه تعرضِ صورت گرفته از حد و حدودی تجاوز کرده است و نه خاطی بزه‌کاری این‌کاره است. خاطی پیرمردی «دست‌فروش» و مفلوک است. مردی خانواده‌دار و آبرومند که خطای‌اش در ارتباط با زنی تن‌فروش خطایی معمول است و عملش در وارد شدن به خانه‌یی که درش برای‌اش طبق معمول پیشین باز شده است نیز قابل دفاع تنها در نهایت می‌ماند که چرا وارد حمام شده است که آن هم با توجه به شرایطی که تبیین می‌شود قابل درک است.  درواقع در دوسطح «الف» و «ب» می‌ماند. نه آن‌گونه که نخست داوری کرده بودیم تجاوزی صورت گرفته است و نه شرایط و انگیزه متعارض به آن درجه‌یی بوده است که در ابتدا حدس می‌زدیم. اما فیلم هرگز به سطح سوم نمی‌رسد. داوری ما را نسبت به انتقام تغییر نمی‌دهد تنها در این مورد خاص به آن تخفیف می‌دهیم. ما هنوز با «قیصری» روبه‌رو هستیم که برای خریدن آبروی از دست رفته‌اش دست به انتقام فردی می‌زند. «انتقام» نفی نمی‌شود بینش شخصیت اصلی و مخاطب نسبت به مقوله‌ی انتقام تغییر نمی‌کند تنها نمونه‌یی از آن بی‌ثمر تلقی می‌شود.
البته در «فروشنده» تلاش شده است به سطح سه نزدیک شود آن‌جا که نشان داده می‌شود خود کسی که می‌خواهد انتقام بگیرد نیز دست به عملی مشابه می‌زند و به حوزه‌ی شخصی دیگران وارد می‌شود در واقع نوعی تغییر دیگاه و بینش است که نشان می‌دهد در پروسه‌ی انتقام انسان تبدیل به گاو می‌شود. اما چون آگاهی نسبت به این موضوع در شخصیت اصلی اتفاق نمی‌افتد و موجب تغییر جهت دادن او نمی‌شود عملا تاثیر حسی و عاطفی و عقلی روی بیننده نمی‌گذارد و دیدگاه او را تعمیق نمی‌دهد و سرش را نمی‌چرخاند تا از منظری دیگر نگاه کند و تغییر داورى دهد.