فردا جوایز اسکار را اعلام میکنند و احتمالا میلیونر زاغهنشین
(Slumdog Millionaire)
جوایز زیادی را نصیب خود خواهد کرد. این فیلم محل اتصال هالیوود و بالیوود است. دو صنعت بزرگ فیلمسازی که همواره از نظر مضمون تولیدات مشابهی را روانهی بازار سرگرمی کردهاند گیرم یکی با تکنیک و جذابیت بالا و دیگری با تکنیکی ضعیفتر اما هر دو برای اشک و لبخند گرفتن از مخاطب فیلم میسازند و ابزارهایشان برای این کار هم کم و بیش شبیه هماند. فقر و غنا، تصادف، تحول ناگهانی، سرنوشت مقدر... میلیونر زاغهنشین میلیونها انسانی که در فاضلاب زندهگی غوطه میخورند به سالن تاریک سینما میکشاند تا با اشکی در چشم و نوری در دل سالن سینما را ترک کنند.
21 February 2009
03 February 2009
مارکس در لندن
My review
rating: 5 of 5 starsلندن را تا کنون ندیده بودم مگر برای ساعتی در هیترو لندنی که من میشناسم لندنی دیکنزی است. مارکس را در دانشگاه به عنوان اقتصادان و فیلسوفی برجسته میشناختم و از نوجوانی به عنوان دانشمند انقلاب.
مارکس در لندن، مارکس لندنی و لندن مارکسی را به من شناساند.
کتاب بسیار شیرین و روان نوشته شده است و به کار توریستهایی میخورد که در طبقهی دوم اتوبوس نشستهاند و لندن را نظاره میکنند. اما در عین حال ما را به قرن نوزدهم میبرد جایی که تاریخ ورق خورد و انسان در چرخشی دیگر این فنر را حلقهیی بالاتر برد.
مطالعه کتاب را به همهی دوستان لندن و مارکس و تاریخ و انسان توصیه میکنم.
و اما ترجمه. ترجمه بسیار خوب و قابل فهم است و پاورقیهای مترجم کمک زیادی به فهم بهتر کتاب میکند. اما افسوس که نیاز به حداقل یکبار شسته شدن توسط ویراستار را داشت و از این بابت دچار کمبود است.
هر چند از شیوهی نگارش یا درستنویسی کابلی شاملو بهره گرفته است اما استفاده مکرر از واژههایی مانند «گاها» به آن صدمه زده است و البته ناراستیها حکم تکههای ذغالسنگ است در معدن الماس!
View all my reviews.
01 February 2009
گاوصندوق
این هم کار جدید:
رضایی برای "گاوصندوق" میری بازیگر انتخاب میکند
این خبر را ایسنا مخابره کرد:
خبرگزاری مهر
رضایی برای "گاوصندوق" میری بازیگر انتخاب میکند
14 September 2008
05 September 2008
03 September 2008
هالیفاکس
دارد کم کم یک ماه میشود که در کانادا هستم. زندهگی در اینجا مثل بازی تماشای فیلمی به زبان چینی و بدون زیرنویس است که تو خود یکی از بازیگراناش باشی.
خلاصه غربت غربتییی است. ماننده ماهی روی شن بالا و پایین میپرم بلکه دوباره در آن مرداب بیفتم!
08 October 2006
باور
صندلی روبهرویاش خالی بود. وقتی، سرانجام، شمع روی ميز به انتها رسيد و آخرين شعلههایاش در جسم مذاب شدهاش خاموش شد؛ تاريکی به صرافتاش انداخت که او نخواهد آمد، او قاطع و بیترديد گفته بود که: "ديگر هرگز نخواهد آمد."
Subscribe to:
Posts (Atom)