03 September 2008

هالی‌فاکس

دارد کم کم یک ماه می‌شود که در کانادا هستم. زنده‌گی در اینجا مثل بازی تماشای فیلمی به زبان چینی و بدون زیرنویس است که تو خود یکی از بازیگران‌اش باشی.
خلاصه غربت غربتی‌یی است. ماننده ماهی روی شن بالا و پایین می‌پرم بلکه دوباره در آن مرداب بیفتم!

9 comments:

ناصر said...

سلام
ممنون از کامنتی که گذاشته بودید توی وبلاگ داستان کوتاه.
خواستم بگم امیدوارم این دوره ی سخت براتون هر چه زودتر بگذره. همونطور که خودتون گفته، جایی که ازش اومدیم مرداب بوده و نه آب دریای آزاد یا یه رودخونه ی شیرین. واسه همین شاید بهتر باشه زبون چینی یاد بگیرید. به هر حال توی مرداب خبری نیست.

Mostafa said...

ناصر عزیز!
اصلا تصور نمی کردم کسی این جا را ببیند.
خیلی خوش حال شدم.
خودمانی زبان چینی هم خوبه ها! :)

شراگیم said...

ها ها ها ها....خوب پیداتون کردم...!!:)حدس میزدم اون اس ام اس خدافظی ربطی به سفر آخرت و اینجور چیزا نداره...
خیلی مخلصیم...به زودی میرم یه لینک گنده توی وبلاگم میدم به اینجا که ملت بریزن اینجا و از این تنهایی و غربت یه کم بیای بیرون...!!البته اگه به هر دلیلی میخوای این کار رو نکنم تا دو روز وقت داری بهم بگی والا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

Mostafa said...

شری جان!
مخلصیم چطوری خیلی خوش حال ام کردی! نه لطفا لینک نده
چون دارم تشریف می آورم وطن!
خدمت می رسم.!

Anonymous said...

به به! چشم ما روشن!

دو سه سال پیش دوست و امسال آشنا !

تازه به درد ما دچار شدی ... ایـــن خانه قشنگ است ولی خانه مـن نیست
...
نسرین

Anonymous said...

واقعا ما چه موجودات وابسته و ضعیفی هستیم. لااقل به عنوان یک فرصت برای رشد و یادگیری دریک محیط متفاوت از ش استفاده کن. این قدر بچه ووابسته نباشید لطفا دل به دریاها بسپارید این قدر به خانه نچسبید آزاد باشید وبگذارید حالا که باد شما را به جایی دیگر برده بازهم ببرد . کمی در درون خودتان تحول ایجاد کنید و از فرصت ها استفاده کنید .مگر آن اروپایی که بدون هر گونه امکانات و حتی دانستن زبان در دوره های قدیم با آن همه مخاطرات به کشورهای شرقی سفر می کرد خانه و وطن و کس و کار نداشت. اگر این قدر دنبال رفاه نباشیم وم بیشتر به نفس زندگی و تنوع و تفاوت های آ« فکر کنیم این قدر وابسته نمی شویم . ما همه فقط به دنبال راحتی هستیم. راحتی بازهم راحتی بیشتر واصلا به زندگی و نفس زندگی و آزادی ذاتی ان فکر نمی کنیم برای همین مثل بچه های نابالغ از ترس گم شدن به دامن مادرمان پناه می بریم. کاش کمی ماجراجویی در فرهنگ ما هم وجود داشت نه رفاه طلبی صرف که ما را به این ور و اون ور دنیا می کشاند و توی پوزمان می زند و دست از پا دراز تر برمان می گرداند یا دلسرد و هوم سیک مان می کند.

Mostafa said...

نسرین عزیز! خیلی شاد شدم از دیدنت نام‌ات.
دوست عزیز بی‌نام. حرف‌های‌ات درست است.
از نظر من و حافظ !
دیدار یار عاشق را مقید می‌کند ورنه
چه جای فارس کین محنت‌سرا یک‌سر نمی‌ارزد.
مصطفا

ستاره said...

سلام عزیز، از دیدنتون اونم اینجا خیلی خوشحالم،
کاش می شد بیشتر کانادا می موندین، تا فرصتی پیش می اومد که ببینمت.
به هر حال همیشه خوش باشید
ستاره

Mostafa said...

سپاسگزام، ولی چقدر بیشتر این نوشته‌ی من مربوط به حدود یک سال پیش است. :)